.:: طلبه جوان ::.
به امانت داری معروف بود. ولی این بار سرنوشت او را گرفتار راهزنان کرده بود. زمان سپری شد و وقت آن رسید که امانت را به صاحبش باز گرداند. اشکهایش را از دیگران پنهان می کرد ولی صدای ضربان قلبش شنیده می شد. امانت را به دستانش گرفت. سرش را پایین انداخت و آرام آرام جلو رفت. دستانی از قبر بیرون آمد و گفت : علی جان ، زهرایم را به من باز گردان.

آسمان سخت گریست
پیرزن سست نشست
و چه غمگین دل صد کودک بی خانه شکست
کاسه هایی دردست
دستها رو به خدا
کودکان سرگردان
دیده ء حیرت خود را سوی این پنجره ها برگردان
کوچه ای گریان است
و دری خاطره ء گلبرگی زسرش می گذرد
و در این جوش و خروش
چه صدای غزلی می رسد از دور به گوش
نه ! صدا نزدیک است
هان تو هم می شنوی؟
وصدا می گوید:
ای خدا جان تو و جان علی

تپش دل مگر اظهار کند حال مرا ور نه کس نیست که گوید به تو احوال مرا
دوست داشتم می دیدی گریستن عالم را وقتی من برایت اشک می ریزم.
ومی دیدی رشک شبنم را بر سرشکم.
و اکنون...
عاجزانه از قلم می خواهم که عاشقانه بر روی صفحه بلغزد و شاعرانه نام زیبایت را رسم کند.
اما چه می توان کرد که اعجاز قلم هم عاجز از بیان حال دل است...
